نویسنده :
تینا noori - ساعت ٢:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
برای عزیزترینم ...
فقط از تو و برای تو می نویسم ....
در چشم توست
آنچه در قلب من است
نم غربت و
بغض زمان
بگذار تنها تماشا کنم تو را
عاشقانه
به سخن آمده است
چشم من و
قلب تو امروز ...
نویسنده :
تینا noori - ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤
سلام سلام سلام
سال نو مبارک
نه بر قله
که بر دامنه ها
ایستاده ام
آنجا که می کارد انسان
لبخند را
اندوه را
و من جستجو می کنم
خوشه تبسمی
به طراوت اندوهم
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
سلام
با دو تا شعر کوتاه ( البته نمی دونم میشه بهشون شعر کفت یا نه ) دوباره اوومدم ...
غمگین نباش
دلسرد نشو
اگر گم شده است
در هیاهوی بطری ها
فریاد تو
که زمانه
زمانه زمزمه است .
_________________________________
چشمان مادر
دستان پدر
و تو را
می فهمم این همه را
و ناتوان از
فهم انکار این همه ...
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
آنجاست
گلوگاه زمان
آن جا که از ماندن و رفتنت
بودن و هستی ات
گزینه کنی
یکی
آنجاست
گلوگاه خویشتنت...
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ٧:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
می گریستم اگر مرا
توان بخشیدن بود
می خندیدم اگر
توان انتقامم بود
می رفتم اگر
توان رفتنم بود
می مردم اگر
توان مردنم بود
مصلوب سکوتم که مرا
تنها
توان سوختن است و
بس
حالم خیلی بده ...احساس می کنم دچار توهم و شک نسبت به همه چیز و همه کس شدم...یه جورایی انگار وسواس فکری گرفتم ... یه چیزی مثل خوره افتاده تو وجودم...دلم می خوادبزنم زیر همه زندگی و خلاص...
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ٦:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
سلام
چطورین؟من بعد مدتها برگشتم . ممنونم از همه کسانی که تو این مدت حال منو پیگیری کردن . راستشو بخواین نمی خواستم بنویسم چون دیگه حرفی نداشتم ولی یکی از دوستانم شعری گفته که خیلی وصف حال خودمه ...شاید شما هم دوستش داشته باشید :
زورآزمایی خدا و شیطان است
تنهایی من
گاه می گریم
در آغوش آدمها
گاه می خندم
در اعماق
تنهایی ام ...
راستی قول می دم که زود اپ کنم
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ۳:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱
قول می دهم که اسمان شوم...
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی جا نمی شوی
جهبه حواهری
قفل نیستی ولی وا نمی شوی
مثل میوه ای خواستم بچینمت
میوه نیستی ؛ ستاره ای
از درخت اسمان جدا نمی شوی
*
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
*
افتاب را نمی شود توی کیسه ای جمع کرد و برد
ابر را نمی شود مثل کهنه ای توی مشت خود فشرد
افتاب توی اسمان افتاب می شود
ابر هم بدون اسمان فقط چند قطره اب می شود
پس تو ابر باش و افتاب
قول می دهم که اسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
*
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من ؛ کنار او ؛ ولی
تو تویی و هیچ وفت
ما نمی شوی .
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ۱:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
تنهایی...
با توام ؛ با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
*
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر امده ای
دوست قسمت شده است
*
با تو ام ؛ با تو ؛ خدا
این دل من چقدر می ارزد ؟
من که هر جا رفتم
جار زدم :
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
*
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
*
با تو ام ؛ با تو ؛ خدا
پس بیا ؛ این دل من ؛ مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت .
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ۱٠:٤٩ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦
باد بادک عزیز
تو ادمی
نخ تو ؛ توی دست من
ولی چقدر مثل بادبادکی
ولی همیشه بی اجازه می روی
سراغ ابرهای پشمکی
سراغ افتاب تازه می روی
*
تو همکلاسی پرنده ای
تو هم اتاقی ستاره ای
ورق ورق ؛ سبک ؛ جدا
شبیه یک کتاب پاره پاره ای
*
تو شکل قاصدک
تو شکل باد
تو شکل رفتنی
و راستش کمی شبیه من
شبیه این دل منی
*
تو با پرنده ها
تو با تمام بالهای در به در
چه زود جفت و جور می شوی
تو بی هوا
تو بی خبر
تو دور دور دور می شوی
*
اهای باد بادک عزیز !
بیا ؛ چقدر دیر کرده ای
بیا ؛ بیا فقط بگو
کجای اسمان
دوباره گیر کرده ای !؟
تینا
نویسنده :
تینا noori - ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٤
بهار که بیاید رفته ام ...
قصه را که می دانی ؟ قصه مرغان و کوه قاف را ؛ قصه رفتن و ان هفت وادی صعب را . قصه سیمرغ و اینه را ؟
قصه نیست ؛ حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند . هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم . اما چه کنم با هد هد ؛ هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند و من همان گنجشک کوچک عذرخواهم که هر روز بهانه ای می اورد ؛ بهانه های کوچک و بی مقدار .
من از راه سخت و سنگ و می ترسم . من از گم شدن ؛ من از تنهایی ؛ من از راه تاریک و دور می ترسم.
گفتی قرار است بالهایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم ؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت ؛ بار درخت توحید است ؟ گفتی بی نیازی ...؟ گفتی که فقر...؟گفتی که اخرش محو است و عدم ...؟
ای هد هد ! بایست ! نه ؛ من طاقتش را ندارم ...
***
بهار که بیاید ؛ دیگر رفته ام . بهار ؛ بهانه ی رفتن است .حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است . ماندن شکوهی ندارد ؛ ان هم پشت این سنگریزه های طلب .
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم؛ توی خاک و خاطره ؛ توی گذشته و گل . گیرم که بالم را هزار سال دیگه هم بسته نگه داشتم . بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم ؛ باید رفت ؛ در خون تپیده و پرپر . سیمرغ ؛ مرغان در خون تپیده را دوست دارد .هدهد بود که این را به من گفت .
راستی اگر دیگر نیامدم ؛ یعنی که اتش گرفته ام ؛ یعنی شعله ورم ؛ یعنی سوختم ؛ یعنی خاکسترم را هم باد برده است .
می روم اما هر جا رسیدم ؛ پری به یادگار برایت خواهم گذاشت .می دانم ؛ این کمترین شرط جوانمردی است .
بدرود ؛ رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما حوالی قاف ؛ پشت اشیانه سیمرغ . انجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ....
تینا